تبليغاتX
  ازدریچه ماه

  ازدریچه ماه

ای کاش می‏توانستم، ای کاش، خون رگان خود را من، قطره، قطره، قطره بگریم

جهت دسترسی به وبلاگ جدید من در سرور میهن بلاگ از ادرس زیر استفاده نمایید ...


ایران من
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 فروردین1389ساعت 0:11  توسط RONIK  | 

سلام

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی دیگر اپدیت نمی شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 دی1388ساعت 10:31  توسط RONIK  | 

ای فردا سروده ای از هوشنگ ابتهاج

می خوانم و می ستایمت پر شور
ای پرده دل فریب رویا رنگ
می بوسمت ای سپیده گلگون
ای فردا ای امید بی نیرنگ
دیری ست که من پی تو می پویم
هر سو که نگاه می کنم آوخ
غرق است در اشک و خون نگاه من
هر گام که پیش می روم برپاست
سر نیزه خون فشان به راه من
وین راه یگانه راه بی برگشت
ره می سپریم همره امید
 آگاه ز رنج و آشنا با درد
یک مرد اگر به خاک می افتد
 بر می خیزد به جای او صد مرد
این است که کاروان نمی ماند
آری ز درون این شب تاریک
 ای فردا من سوی تو می رانم
 رنج است و درنگ نیست می تازم
 مرگ است و شکست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیکار
می دانمت ای سپیده نزدیک
 ای چشمه تابنک جان افروز
کز این شب شوم بخت بد فرجام
بر می ایی شکفته و پیروز
 وز آمدن تو زندگی خندان
 می ایی و بر لب تو صد لبخند
می ایی و در دل تو صد امید
 می ایی و از فروغ شادی ها
تابنده به دامن تو صد خورشید
 وز بهر تو بازگشته صد آغوش
در سینه گرم توست ای فردا
 درمان امیدهای غم فرسود
در دامن پاک توست ای فردا
 پایان شکنجه های خون آلود
ای فردا ای امید بی نیرنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 23:1  توسط RONIK  | 

استیصال !

استیصال کلمه‌ای است که که دارد در اتاق من این روزها بال‌بال می‌زند. از لای چهارچوبِ به‌شدت بسته‌شده‌ی در می‌گذرد و دور میز کنفرانس برای خودش می‌چرخد و می‌نشیند روی میزم، صاف در چشم‌های من نگاه می‌کند. می‌شناسم این نگاه را. دیده‌ام هر صبح، چه‌طور از چشم‌های امیدوار آدم‌های آن طرف میز بیرون می‌جهد و به دیوارِ نمی‌توانم‌های سرد من می‌خورد و می‌ماسد روی دست‌های‌ ناامیدشان. استیصال گردی است که بعد از سناریوی تکراری ذکر مصیبت این آدم‌های بی‌چاره، بعد از فصلی که برای‌شان از نتوانستن‌هایم می‌گویم، مفصل، گاهی با اندوه، گاهی به فریاد، می‌آید روی صورت‌ِ هردوی‌مان می‌نشیند. برای چند ثانیه سکوت می‌کنیم، هردو. بعد من سرم را پایین می‌اندازم. او شانه‌هایش را.

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 22:55  توسط RONIK  | 

گرگ ومیش!

تو گرگ ومیش اگه پرسه بزنی

گاهی راهتو گم می کنی

گاهی هم نه ...

اگه به دیوار مشت بکوبی

گاهی انگشتتو می شکونی

گاهی هم نه

همه می دونن گاهی پیش اومده

که دیوار خراب شه

گرگ ومیش صبح سحر بشه

و زنجیر از دستا وپاها بریزه ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:58  توسط RONIK  | 

تمام اشكهايم از زنده یاد فریدون مشیری

شرم تان باد ای خداوندان قدرت بس كنيد بس كنيد از اينهمه ظلم و قساوت بس كنيد ای نگهبانان آزادی
 
نگهداران صلح ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اينكه مي باريد بر دلهای مردم سرب داغ  موج خون است ايم كه مي رانيد بر آن كشتی خودكامگی موج خون گر نه كوريد و نه كر
گر مسلسل هاتان يك لحظه ساكت مي شوند بشنويد و بنگريد بشنويد اين وای مادرهای جان ‌آزرده است
كاندرين شبهای وحشت سوگواری مي كنند بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
 
كز ستم های شما هر گوشه زاری مي كنند
بنگريد اين كشتزاران را كه مزدوران تان روز و شب با خون مردم آبياری مي كنند بنگريد اين خلق عالم را كه دندان بر جگر بيدادتان را بردباری ميكنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست گر چه مي دانم آنچه بيداری ندارد خواب مرگ بي گناهان است وجدان شماست
با تمام اشك هايم باز نوميدانه خواهش مي كنم بس كنيد بس كنيد فكر مادرهای دلواپس
 
كنيد رحم بر اين غنچه های نازك نورس كنيد بس كنيد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:47  توسط RONIK  | 

موسیقی سرخ ،خورشیدی ای شهید

می‌گذرد کاروان، روی گل ارغوان
قافله‌سالار آن، سرو شهید جوان

در غم این عاشقان، چشم فلک خون‌فشان
داغ جدیی به دل، آتش حسرت به جان

خورشیدی، تابیدی، ای شهید
در دل‌ها جاویدی، ای شهید

می‌گرید در سوگت آسمان
می‌سوزد در یادت شمع جان

چون روید لاله از خاک تو
یاد آرم از جان پاک تو

بنگر چون شد، دل‌ها خون شد زین آتش‌ها
از موج خون شد لاله‌گون دشت و صحرا
زین درد و غم گرید عالم، ای شهید ما

از این ماتم خون می‌گریم
ای یاران، ای یاران، سوزم از داغ غمی
داغ ظلم و ستمی

خون هر جانباز می‌دهد آواز
جان فدای وطنم، خاک ایران کفنم

ای دریغا، لاله ما
گشته گلگون، خفته در خون

خورشیدی، تابیدی، ای شهید
در دل‌ها جاویدی ای شهید

می‌گرید در سوگت آسمان
می‌سوزد در یادت شمع جان

تصنیف کاروان شهید از شهرام ناظری

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:42  توسط RONIK  | 

قانون نسبیت!

آلبرت انیشتین : دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دختر خوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:35  توسط RONIK  | 

گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند ...

شب، خورشید رفت.آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت در آسمان که ناگهان ستاره ای چشمک زد . آفتابگردان سرش را پایین انداخت آری...... گلها هیچ وقت خیانت نمی کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:32  توسط RONIK  | 

درعاشورای ایران یزید روسفید شد!

حسین ، با تو سخن می گویم .از راه دور، زیارتنامه ات را برای خاطرِ باورهای خودم می خوانم. با این امید که احتمال جنگ قدرت بودن ِ حماسه ی عاشورایت ، مطلق ِ صفر باشد. سلام بر تو ای حسین ! سلام بر آنان که با تو همراه بودند و سلام بر آنان که امروز به ظلم و نیرنگ دشمن و نا آگاهی و خود شیفتگی ِدوست ، " نه " گفته اند.
سلام برعزیزان تو ، سلام برعزیزان ِ ایرانی ما !
سلام بر آنان که زندگی در ذلت و سکوت را نمی پذیرند ! سلام بر آنان که حرمت و کرامت ِ انسان را پاس می دارند!
سلام برهمه ی آنان از هرمسلک و باور، که روح ، وجدان و انسانیت ِخویش را به اسارتِ بتان و امامان ِ گوناگون نمی سپارند!
سلام بر آنان که آزاده زندگی می کنند و آزاده می میرند!
حسین ، نفرین برآنان که راه را بر تو و همراهانت بستند ! نفرین برآنان که امروزعصیان و طغیان ِ آزادگان را سرکوب می کنند! نفرین برآنان که با مرداب ِ وجودِ خود ، زلال ِانسانیت ِ انسان را به پلشتی می آلایند!
در ایران اما، قاتلان و دشمنان ِ این میهن و مردم ، هر روز و هرساعت ، با درخود شکسته شدن ِ انسانی با تحقیر و تجاوزشان ، با شکنجه و جان ستاندنشان، به جشن می نشینند.
درود ِ خدا بر تو و برهمه ی عزیزان ما، بر روح تان ، برجسدهایتان ، برمزارهای عیانتان، بر قبرهای گمنامتان, بر پیکرهای زخمی تان ، بر بدن های تجاوز شده تان ، بر قلبهای پر دردتان !
بوسه بر چشمهایتان که دست ِ ظلم و بی عدالتی، فروغ ِ زندگی را از آنان ربود و بوسه براشکهای خانواده ها و دوستدارانتان که یادتان، دروجودشان حاضر و جاری است!
حسین ! اگر تو "خونی انتقام ناگرفته " شدی ، حاشا حاشا حاشا که خون ِ فرزندان ِ ایران ، انتقام نا گرفته، بماند!

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 1:25  توسط RONIK  | 

شعری از هوشنگ ابتهاج

پرده افتاد

 پرده افتاد
 
صحنه خاموش
 
آسمان و زمین مانده مدهوش
نقش ها رنگ ها چون مه و دود
 
رفته بر باد
 
مانده در پرده گوش
 
رقص خاموش فریاد
پرده افتاد
 
صحنه خاموش
وز شگفتی این رنگ و نیرنگ
 
خنده یخ بسته بر لب
 
گریه خشکیده در چشم
 
پرده افتاد
 
صحنه خاموش
 
و آن نمایش
 
که همچون فریبنده خوابی شگفت
 
دل از من همی برد پایان گرفت
 
و من
که بازیگر مات این صحنه بودم
 
چو مرد فسون گشته خواب بند
 
که چشم از شکست فسون برگشاید
به جای تماشاگران یافتم خویشتن را
شگفتا ! که را بخت آن داده اند
 
که چون من
 
تماشاگر بازی خویش باشد ؟
 
وز این گونه چون من
تراشد
 
فریب دل خویشتن را
 
که آخر رگ جان خراشد ؟
بلی پرده افتاد و پایان گرفت
فسونکاری این شب بی درنگ
 
و من در شگفت
که چون کودکان
بخندم بر این خواب افسانه رنگ ؟
و یا در نهفت دل تنگ خویش
بگریم بر اندوه این سرگذشت ؟



+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 0:36  توسط RONIK  | 

جای پای خدا

خواب ديدم در ساحل دريا دارم با خدا قدم ميزنم متوجه شدم

در ساحل دو جاي پا ست يكي مال من و ديگري مال خدا

اما ديدم بعضي اوقات فقط يك جاي پا است و آن هم زماني بود

كه در بدترين شرايط زندگي بودم  رو كردم به خدا و گفتم:

خدا جون تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم

هميشه همراه من خواهي بود ولي متوجه شدم

كه در بدترين شرايط زندگي ام فقط يك جاي پا ست

نمي فهمم چرا در مواقعي كه بيشترين احتياج را به تو داشتم

مرا تنها گذاشتي خدا پاسخ داد:

فرزند عزيز و گران قدر من تو را دوست دارم و

هيچ وقت تنهايت نمي گذارم زمان هايي كه تو در

آزمايش و رنج بودي وقتي كه تو يك جاي پا مي بيني

من تو را به دوش گرفته بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 0:28  توسط RONIK  | 

جهان!

" لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد. حتي لازم نيست منتظر شويد، فقط بياموزيد كه آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهره اش برداريد. انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور گِرد پاي شما خواهد گشت.

فرانتس كافكا "

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 0:21  توسط RONIK  | 

بدون شرح

" ملتها با دو دشمن وحشتناك روبرو هستند : اول كساني كه قانون را زير پا مي گذارند و دوم كساني كه اين قانون شكني را مي بينند، ولي سكوت مي كنند.

منرويل "

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 0:19  توسط RONIK  | 

پرپرواز قناری است دلم ...

پر آواز قناری است دلم
کنار دریچه ای در زمستان
تا صبح

حدود من بالهای پرنده ای است
یا سنجاق زده به میله های قفس
یا سینه سپرده به پهنای برهوت

مصیبت امروز
دور خوابی است که در مُخَیِله پدرانی که سینه در سینه مغول
سرخ در خاک غلطیدند
نمی نشیند

اندیشه پرواز ممنوع است

استنطاق در پستو
صلابه بر سر گذر

پر است
پر آواز قناری دلم
با همه هجوم زمستان
با همه تیغ هایی که برکشیده اند


تیرداد نیکجو

+ نوشته شده در  شنبه 5 دی1388ساعت 1:4  توسط RONIK  |